مسیر بلوار کشاورز نزدیکای میدون ولیعصر یه بنده خدایی هست که نشسته و سنتور می‌زنه. ساعت ترافیکی صبحه و یه چند دقیقه‌ای روبروش هستم. به چهره و دستاش دقیق میشم.  معمولا به چهره‌ها دقیق میشم. خطوط صورت، عضله‌های دور چشم و خود چشم‌ها که همه چیز رو میگن. تعجب، خوشحالی، …

مسیر کلاس زبان و ترافیک‌ش. ذهن‌م همینجور مشغول بود. از اون مشغولیتا که نمی‌دونی گیر کجاس. یعنی می‌دونی، نمی‌دونی کجاش گیرت انداخته. پشت چراغ قرمز، زمان‌ش طولانی بود و دیگه غرق شدم. فهمیدم کجا بودم، نجف. روی در ورودی سجده کرده بودم و… خیلی طولانی شده بود دیگه، یه روز …

سال نو و دو بود گمونم که رفتم اولین کفش کوه‌م رو خریدم. برنامه‌م هفتگی بود که شکسته و بسته اجراش می‌کردم. یه وقتایی تنهایی، یه وقتایی با یه گروه ده نفره. خلاصه ول کنش نبودم. جذابیت داشت، انگار نمود بی‌آرایش و تک‌بعدی خود زندگی بود، بدون همه اون پراکندگی‌هایی …

باسمِکَ اللّهُمَّ؛   آدمای زیادی رو می‌بینیم تو زندگی‌مون. یه سریا میان و میرن تو تاکسی و پاساژ و خیابون، یه سریا سلام علیکیِ مختصرن مثلا سوپری محل، یه سریا میشن همکارت که روزانه می‌بینی‌شون و ته‌ش یه رابطه نظام‌مند خشکه. یه سریا رو هم از دور آشنایی داری. یه …